عشق بیمار
حسابم را جدا کردم .... جدا از درد و از دیوار ... نوشتم بر در قلبم ... که باز است این دل بیمار ... مرا دریاب و خود را باش ... ببر این هوش و این بیدار ... بیا بیهوده نازم کن .... بگو از عشق و از دیدار ... خیالم را خیالی کن .... وجودم را تو خالی کن .... چه فرقی میکند بر من ... منم ته مانده
دلم در کوچه ای تنهاست ... ته این کوچه یک دریاست ... و من هر روز می آیم .... میان سنگ و آیینه ... دلی آلوده می یابم ... نه فردا را به او دادند .... نه فریادش بها دادند ... دلم در کوچه ای تنهاست ... به امید همین فرداست ... خیانتها به جان دارد .... نقاب از آسمان دارد ... به پایش قفل بد عهدی ... نه رن
کلامم را مکن باور
کلامم را مکن باور .... نگاهم حرف دیگر بود ... چه سخت است صحبت از این حرف .... که امشب شام آخر بود ... مرا در خاطرت شاید ... بجز لبخند چیزی نیست ... چه میدانی ز لبخندم ... که بر من تیغ خنجر بود ... نگفتی یا نخواهی گفت .... ولی من خوب می دانم ... که فکرت جای دیگر بود ... تو با من
کودکی در قلبم ... کودکی تنها بود ... دیده اش رویایی ... در دلم زیبا بود ... کودکی ها رفتند ... دلبری پیش آمد ... دیده ام می ترسید ... عاشقی غوغا بود ... صحبت از فردا بود ... مستی از رویا بود ... بوسه ها طوفانی .. خنجری بر پا بود ... کودکم را کشتند ... هرزه اش نامیدند .... چهره ای از او ماند ...
امان از شب ..امان از وهم تنهایی ..خیالم هر شب این ساعت ...به سویم میشود راهی... وجودم میشود نفرت...به قلبم زهر می بارد...دلم میسوزد از این ترس..تو هرگز بر نمی آیی...به دستم تیغ می گیرم...وجودم سخت میلرزد...به قلبم میدهم تسکین...نگاهم غرق باران است....به رسم عادت این لحظه..کمی آواز میخوانم....سحر میگ